|
تقدیم به کسی که روزی همه دنیای من بود اما نخواست اون دنیا از آن من باشه نخواست ٬ نخواست ........... "عزیز٬ محاسبه ات اشتباه بود !......" و در آن هنگام که در ژرفای وجودم ٬ خانه ای از سنگ بنا نهادی ... محاسبه ات اشتباه بود ! و تو ندانستی قلب کوچکی که به تو هدیه داده بودم ٬ از سنگ بیزار است ! اکنون من مرده ام ... ... و در زیر آن کوله بار سنگین ٬ اندوخته ای از مهر و محبتم را برایت به جای گذاشته ام ! اما هنوز سنگینی تکه سنگی که از خانه ات به یادگار برداشتم ٬ مرا در یاد تو فرو می برد !
داشت می رفت گفتم بمان ٬ نماند ! با خود عهد بستم که اگر هم آمد به او حرفی نزنم او که رفت و نماند من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی او .......
گفتم : کبوتر بوسه ! گفتی : پر ! گفتم : گنجشک آن همه آسودگی ! گفتی : پر ! گفتم : پروانه پرسه های بی پایان ! گفتی : پر ! گفتم : التماس علاقه ! بی تابی ترانه ٬ بیداری بی حساب ! نگاهم کردی ! نه انگشتت از زمین زندگی ام بلند شد ٬ نه واژه ((پر !)) از بام لبان تو پر کشید ! سکوت کردی که سر چشمه شبنم ٬ از شنزار انتظار من بجوشد ! عاشقم کردی ! همبازی ناماندگار این همه گریه ! و آخرین نگاه تو ٬ هنوز در درگاه گریه های من ایستاده است ! حالا بدون تو ! رو به آینه می ایستم ! می گویم : زنبور گزنده این همه انتظار ٬ کلاغ سق سیاه این همه غصه ! و کسی در جواب گفته های من ((پر ! )) نمی گوید ! تکرار آن بازی ٬ بدون دست و صدای تو ممکن نیست ! پس به پیوست تمام ترانه های قدیمی ! باز هم می نویسم : برگرد !
دیگر برای غم های خود ٬ اشکی ندارم ... کاسه اشکم خالیست و غم هایم نا تمام ... چه کنم که دیگر برای باریدن هم باید به ابرها التماس کنم ... و ٬ ای آسمان لا اقل تو ببار ٬ تا بدانم کسی برایم می گرید !
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386 3:17 توسط باران |
|