|
رويايي من تويي زيباي من تويي تا كي چنين جفا ؟ پس كي كني وفا ؟ يكدم تو بي ريا .....
اگر مي بيني كه سكوت كرده ام و به تو خيره شده ام ، باز منتظر آن لحن دلنشين توام ، شايد كمي قلب آتش گرفته ام ، با طمانينه صداي همچون آب زلالت آرام گيرد . پس اين سكوت سرد مرا با صداي گرمت بشكن ...
صدايي نمي آيد ، همه جا تاريك است . شب خورشيد را در پشت چادر سياهش پنهان كرده ، از آسمان هيچ شهابي نمي گذرد ، انگار همه ستاره ها خوابيده اند ، خسته اما بي خواب ، صداي پاي مرد عابري از كوچه به گوش مي رسد . ذهن خسته ام مرا به دور دست ها مي برد ، آنجا كه درختان در مسير عشق سر فرو آوردند ، پرندگان مهربان بر شاخه درختان آواز مي خوانند ، رود نقره اي در ميان جنگل نگاه مرا مي طلبد ، گياهان سراب از آب رودها ، رايحه خوش گلها پيوند عاطفه هاست . شب از نيمه گذشته ، خواب پايان روياي من است .....
بيا تا درخت ها خشك نشده اند ، قلمي بسازيم ! بيا تا درياها پر آبند ، مركبي بسازيم ! بيا تا زمين موجود است ، كاغذي بسازيم ! بيا تا قلم و مركب و كاغذ و چراغي هست ، براي هم بنويسيم ! و بيا تا اشكي هست ، غلط گيري بسازيم و خط خوردگي هاي زندگي را لاك بگيريم ... تا زندگي را زيباتر ببينيم !
" اين هديه ، وجود من است "
گريه ام بارانيست براي خواندن بهار ... خنده ام گرماييست براي فراموشي بديها ... اگر راه مي روم ، گمان مبر كه در فكر چگونه قدم برداشتنم ! اگر با تو حرف مي زنم ، گمان مبر كه در فكر ساختن جمله ام ! .... هنگامي كه در آغوش گرم توأم ، فارغ از فريادها هستم ... ! زيستن بي معناست ، روزهايي كه فاصله ها زياد است ... ! نمي دانم چرا ؟! اما مي دانم در همه اين لحظات به فكر اين هستم كه شايد از تو جدا بمانم و ديگر نتوانم بود ! و بي تو بودن چه سخت مي گذرد ! ...
" من برگ سياه نبودم ، اما ... " برگي بودم سبز ... با ديدن تو سبزتر شدم .... كمي گذشت و تو رفتي ... شدم زرد ! هر روز سست تر شدم تا از بين برگهاي دگر : بر زمين جدا افتادم ... همچنان نگاهم بالاي درخت بود ، تا شايد تو بيايي ... اما ... خشك شدم ! آنقدر خشك كه شكستم ...! باد اجزايم را به هر طرف برد ... رفت و رفت تا دلم را در كنار تو رها كرد ... آن موقع بود كه تكه برگي سياه در كنارت ديدي ....! + نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386 1:14 توسط باران |
|