|
ايمان ...
مرد جواني كه مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيك بود ، به خدا اعتقادي نداشت . او چيزاهايي را كه درباره خداوند و مذهب مي شنيد مسخره مي كرد . شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهش رفت ، چراغ خاموش بود ، ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود . مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كزد تا درون استخر شيرجه برود . ناگهان ، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد . احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پائين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ ها را روشن كرد ، آب اسختر براي تعمير خالي شده بود ...... ؟؟؟؟؟؟ !!!!!!! + نوشته شده در شنبه 7 مهر1386 1:47 توسط باران |
|