|
ديوار مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد . پسر بزرگش كه منتظر بود ، جلو دويد و گفت : مامان ، مامان ! وقتي من در حياط بازي مي كردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد ، داداشي با ماژيك روي ديوار اتاقي كه شما تازه رنگش كرده ايد ، نقاشي كرد ! مادر عصباني به اتاق داداش كوچولو رفت . دادشي از ترس زير تخت قايم شده بود ، مادر فرياد زد : تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيك هايش را در سطل آشغال ريخت . داداش از غصه گريه كرد . ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت . داداشي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و داخلش نوشته بود : مادر دوستت دارم ... ! مادر در حاليكه اشك مي ريخت به آشپزخانه برگشت و يك قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان كرد . تابلوي قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذيرايي بر ديوار است ... !!! + نوشته شده در شنبه 7 مهر1386 1:59 توسط باران |
|