|
روزیکه زادگاهم را ترک کنم دلتنگ خواهم شد برای هر آنچه که مرا وابسته ی خود کرده است . دلتنگ خواهم شد برای پنجره ی اتاقم که روزهای تنهایی ام را در لب پنجره می نشستم و به تما شای دشت زیبای جلوی خانه ی مان سپری میکردم . دلتنگ خواهم شد برای شنیدن صدای پرستو هایی که هر سال فصل بهار در گوشه ای از حیاطمان برای خود آشیانه ای میساختند وآواز میخواندند . دلتنگ خواهم شدبرای باغچه ی کوچکمان برای نهالهای درختان کیوی برای گلهای رنگ رنگی که روزها در دل تنگ غروب با آنها از تلخی ها و شیرینی های زندگی ام سخن میگفتم . دلتنگ خواهم شد برا ی کوچه ای که سکوتش رادرهیچ جای دنیانمی توان یافت کوچه ایکه تمام دوران مدرسه را ازآنجا میرفتم وتنها کسی که حرمت این سکوت زیبای کوچه رادر هم می شکست باد بود که شکستن سکوتش هم زیبا بود . دلتنگ خواهم شد حتی برای علفهای هرز روی بلوار خیابان که صبح ها پا بر روی آنها میگذاشتم اما آنها شکایتی نمیکردند . دلتنگ خواهم شدبرای درختانی که یک عمر ازآنها برای نقاشی هایم الهام میگرفتم درختان خشک و پاییزی که تمام نقاشی هایم را پر میکرد . آری ................. دلتنگ خواهم شد برای این شهر از کوچه هایش گرفته تا گرد وغبار نشسته بر روی آینه ها ................. اما دلتنگی زیاد من برای تمام کسانی است که یک عمر با آنها زندگی کردم و زندگی کردن را از آنان آموختم . آری اگر بروم دلم برای کبوتر عاشق زندگیم تنگ خواهد شد مادرم ، که تمام هستی من است ...... + نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386 2:33 توسط باران |
|